| X Close | ||
| دل نوشته | |
|
خدايا تو جهان را خلق كردي، زمين و آسمان را بر افراشتي و همه ي مخلوقات را در خدمت انسان قرار دادي و هدف انسان را عبادت خدا معين كردي تا همه ي طاغوت ها را از خود براند و فقط تو را پرستش كند. اي خداي بزرگ، آنچنان عشق خود را در دل ما جايگزين كن كه جايي براي ديگران باقي نماند، آن چنان روح ما را تسخير كن كه هواي ديگري نكند، آن چنان همه ي هستي ما را از وجود خود پر كن كه از همه كس و همه چيز بي نياز باشيم. آنقدر به ما معرفت دهكه جز تو كسي را نپرستيم، آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هيچ طاغوتي به زمين نيفتيم، آنقدر به ما شجاعت ده كه در برابر هيچ ظلمي تسليم نشويم.
نيايش ها: شهيد دكتر چمران
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/16 ساعت: 01:23 | + نظردهيد(0) | دست از دامان شب برداشتم خويشتن را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر! نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/10 ساعت: 10:45 | + نظردهيد(0) | رسم ندارم تو وبلاگم اينطور بنويسم اما الان ميخوام خودموني بنويسم و سنت شكني كنم! اميدوارم به يمن اين روز عزيز كه ميلاد پيامبر رحمت هست، همه دلشون شاد بشه. نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/2 ساعت: 06:28 | + نظردهيد(1) | خدايا تو جهان را خلق كردي، زمين و آسمان را بر افراشتي و همه ي مخلوقات را در خدمت انسان قرار دادي و هدف انسان را عبادت خدا معين كردي تا همه ي طاغوت ها را از خود براند و فقط تو را پرستش كند. اي خداي بزرگ، آنچنان عشق خود را در دل ما جايگزين كن كه جايي براي ديگران باقي نماند، آن چنان روح ما را تسخير كن كه هواي ديگري نكند، آن چنان همه ي هستي ما را از وجود خود پر كن كه از همه كس و همه چيز بي نياز باشيم. آنقدر به ما معرفت دهكه جز تو كسي را نپرستيم، آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هيچ طاغوتي به زمين نيفتيم، آنقدر به ما شجاعت ده كه در برابر هيچ ظلمي تسليم نشويم.
نيايش ها: شهيد دكتر چمران
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/10/16 ساعت: 01:18 | + نظردهيد(0) |
و ....
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/1/3 ساعت: 05:16 | + نظردهيد(2) | باز باران، من به پشت شیشه تنها شاد و خرم می خورد بر شیشه و در یادم آرد روز باران: کودکی ده ساله بودم از پرنده، آسمان آبی، چو دریا بوی جنگل، برکه ها آرام و آبی؛ سنگ ها از آب جسته، رودخانه، چشمه ها چون شیشه های آفتابی، با دو پای کودکانه می کشانیدم به پایین، می شنیدم از پرنده، هر چه می دیدم در آنجا این درختان، روز، ای روز دلارا ! اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. جنگل از باد گریزان برق چون شمشیر برّان روی برکه مرغ آبی، گیسوی سیمین مه را سبزه در زیر درختان بس دلارا بود جنگل، بس گوارا بود باران “بشنو از من، کودک من
*دکتر مجد الدین میرفخرایی (گلچین)*
پ.ن.1 : یاد باد آن روزگاران ! پ.ن.2 : این همون شعر "باز باران" هست، که تو کتاب فارسی سال چهارم دبستان! داشتیم. منتها کاملش.
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/12/20 ساعت: 10:25 | + نظردهيد(2) |
این روزها نگاهت کلی ناگفته دارد! ولی ای کاش بدانی که نمی دانم چه ناگفته داری! کاش برایم نشانه ای می فرستادی! از آن بالا ها نه اشتباه گفتم، نشانه ها که فراوان است! پس آخر چرا من نمیبینم! پ ن :عنايتي كن و دستم بگير و روي متاب نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/21 ساعت: 12:02 | + نظردهيد(5) |
باز ندایی در عالم طنین انداز شده است ندایی که تو را بسوی حق فرا می خواند ...چقدر آماده ایم؟
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/4 ساعت: 02:27 | + نظردهيد(1) |
نه تو می مانی، نه اندوه، نه هیچ یک از مردم این آبادی. به حباب نگران لب یک رود قسم ! غصه هم خواهد رفت ! آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ! نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/9/1 ساعت: 08:29 | + نظردهيد(4) | نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ ... گریز از میانمایگی آرزویی بزرگ است ؟ نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/6/21 ساعت: 12:44 | + نظردهيد(6) |
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/5/29 ساعت: 08:56 | + نظردهيد(3) | گفتم: "دل و جان در سـر کارت کردم هر چیز که داشـتم نثارت کردم" گفتا: "تو که باشی که کنی یا نکنی؟ آن من بودم که بی قرارت کردم" یه وقتایی اتفاقاتی میفته که آدم شگفت زده میشه، ولی درست که نگاه میکنی انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و باید اینطور می بود ! سه روز گذشته خدا توفیق داد و یه جای خوبی بودم... خدای بزرگ، حال که لطفت رو شامل حالم کردی، کمکم کن تا این حال خوب رو بعد از این نیز حفظ کنم... نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/19 ساعت: 12:55 | + نظردهيد(1) |
- یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمیبینم و بر باطنش غیب نمیدانم . هـــر کـه را جـامه پارسـا بینـی پارسا دان و نیک مــرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چکارباب دوم گلستان سعدی – در اخلاق درویشان ************ - حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهترست؟ گفت آنکه را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست. نماند حاتــم طائی و لـیک تا بـاد بماند نام بلندش به نیکوی مشهور ز کوه مال بدر کن که فضله رز را چو باغبان بزند، بیشتر دهد انگور ! نـبشته است بر گـورِ بـهرام گور کـه دستِ کـــرم بِه ز بـازوی زور باب دوم- در اخلاق درویشان ************ - هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم. باب سوم- در فضیلت قناعت
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/4 ساعت: 03:13 | + نظردهيد(0) |
این روزها حرف بسیار دارم اما دست و دلم به نوشتن نمی رود ...
التماس دعا در این ایام نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/3/6 ساعت: 08:11 | + نظردهيد(5) |
آقا جان! تا آن زمان کز پرده غیبت درآیی هرگز ندارد فاطمیه انتهایی منبع: Shahab-moradi.ir نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/2/21 ساعت: 08:53 | + نظردهيد(2) |
باز کن پنجره را، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده ست. همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست. باز کن پنجره را، ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوجه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! باز کن پنجره را و بهاران را باور کن. فریدون مشیری *فرا رسیدن سال نو خورشیدی مبارک باد* پ ن ۱: به قول معروف دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره ! به دلایلی از جمله سفر و دید و بازدید عید و ... زود تر نشد بیام و پست بذارم. پ ن ۲: به امید بهار ظهور .
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/5 ساعت: 08:20 | + نظردهيد(6) | جايي باران زد و جايي رعد و برق... جمعي پرواز كردند و جمعي پروا ز پرواز...
هفته گذشته توفيقي به دست آومد تا همراه بچه هاي دانشگاه به اردوي راهيان نور بريم. هروقت مي ديدم بچه هايي كه قبلا رفتند با يه حس قشنگ از اون مناطق ياد مي كنند، يه جورايي دلم هوايي ميشد. با خودم ميگفتم سال ديگه حتما ميرم اما برنامه ام جور نمي شد. تا امسال كه قسمت شد و رفتيم. نميخوام زياد راجع به حس خوبي كه هنگام بازديد از محل عروج شهدا داشتيم، بگم. چون معتقدم بايد رفت و ديد. خيلي از حرف ها و حس ها گفتني نيستند ... پس از آنها، من نه از رفتن، كه از ماندن مي ترسم؛ مي ترسم كه مرده بمانم، مرده بميرم. نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/4 ساعت: 08:07 | + نظردهيد(1) | خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار. خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن. خدایا رشد عقلی و عملی، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد. خدایا خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم. خدایا مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم. خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم. خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عُزلت نپوسم . خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، خوبی بی نمود، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، ودوست داشتن بی آنکه دوست بدارند، روزی کن. خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. خدایا این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم». خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن. خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر. خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست. خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند. دکتر علی شریعتی نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/11/16 ساعت: 11:55 | + نظردهيد(1) | امسال در محرم بار ديگر كربلا تكرار شد، كربلاي خونين غزه. آن روزها خواستم يك پست در اين باره بنويسم اما هرچه فكر كردم ديدم يك پست ، 10 تا و 100ها پست هم كه بنويسم و بنويسي و بنويسند بازهم كم است در مقابل اين همه صبر، توكل و تحمل غــــــــّزه. همه اش فكر ميكردم وظيفه ي من در قبال اين همه ظلم و حق كشي چيه؟ فكر، فكر و باز هم فكر ... ! ديدن صحنه هاي دلخراش شهادت كودكان بيگناه دل هر انساني را به درد مي آورد. اما چرا عده اي كه مثلا دينشان اسلام بود و به آنان مسلمان مي گفتند تا اين حد از اخلاق اسلامي و انساني نزول كرده بودند و فقط و فقط به خاطر منافع مادي شان سرشان را چون كبك در زمين فرو بردند و با ديدن اين همه جنايات اسرائيل دم بر نمي آوردند؟ آيا غير از اينست كه اينها گرفتار معاويه و يزيد زمان خود شده بودند و فريب خوردند؟ و يا نه شايد خودشان نيز معاويه شدند و بر كارهاي نامشروع خود سرپوش مي گذاشتند؟! راست می گویند که تاریخ تکرار می شود. کوفیان که وعده های رنگارنگ مال و مقام چشمشان را کور کرده بود، حسین (ع) را تنها گذاشتند و امروز معلوم نیست شیوخ عرب به کدام وعده ی اسرائیل و آمریکا دل خوش کرده اند که چنین سکوت اختیار نمودند؟! از سويي ديگر چطور عده اي در دل همان كشورهاي غربي و مثلا بي دين به حمايت از مردم غزه پرداختند و اسرائيل را محكوم كردند؟ آيا جز اينست كه مسلماني فقط به زبان و گفتار نيست و به عمل و رفتار است؟
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/30 ساعت: 11:30 | + نظردهيد(3) |
او در قیامت کربلا قامت بر افراشت و در برابر دستگاه ستم «نه» گفت تا «نه» نمادی باشد در تاریخ انسان های آزاد که هیچگاه تسلیم باطل نشوند ... اولين محرمي كه در ذهنم هست همراه با اين تركيب بند محتشم كاشاني بوده. دوران نوجوانيم نیز محرم را با بيت هاي اين مرثيه شناختم و اکنون هم هربار که آن را میخوانم هنوز برایم تازگی دارد زیرا داغ کربلا همیشه تازه است. ضمن عرض تسليت به عزاداران حسيني اين مرثيه رو تقديم مي كنم: باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عـزا و چـه ماتـم است باز ایـن چه رستـخیز عظــیم است کـز زمین بـی نفـخ صور خاسته تا عـرش اعـظم است ایــن صبــح تـیره باز دمـید از کجا، کــزو کار جـهان و خـلق جـهان جمله درهم است گویا طلـوع می کـند از مــغرب آفتــاب کـاشوب در تمامـی ذرات عـالــم اسـتگــر خوانمش قـیامت دنـیا بعـید نیــست ایـن رسـتخیز عـام که نامـش مـحرم اسـت در بـارگاه قـدس کـه جـای مـلال نیـست سـرهای قدسیان هـمه بر زانوی غــم اسـت جـن و ملـک بر آدمـیان نوحه مـی کـنند گــویا عــزای اشــرف اولاد آدم اسـت خـورشـید آسـمان و زمـین، نـور مشـرقـین پـرورده ی کنــار رســول خــدا ، حسـین
نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/17 ساعت: 07:00 | + نظردهيد(3) | خدایا. Untitled بوي بهار خدایا... در وصف بهار |
|
|
|