دل نوشته
  • نشانه

  •  

    این روزها نگاهت کلی ناگفته دارد!

    ولی ای کاش بدانی که نمی دانم چه ناگفته داری!

    کاش برایم نشانه ای می فرستادی!

    از آن بالا ها

    نه اشتباه گفتم، نشانه ها که فراوان است!

    پس آخر چرا من نمیبینم!

    پ ن :عنايتي كن و دستم بگير و روي متاب‌



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/20 ساعت: 03:02 | + نظردهيد(3) |
  • یا حسین شهید (ع)

  •  

    هل من ناصر ینصرنی
    باز ندایی در عالم طنین انداز شده است ندایی که تو را بسوی حق فرا می خواند ...چقدر آماده ایم؟

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/4 ساعت: 05:27 | + نظردهيد(1) |
  • خاطره!

  •  

    نه تو می مانی، نه اندوه، نه هیچ یک از مردم این آبادی.

    به حباب نگران لب یک رود قسم !

    غصه هم خواهد رفت !

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند !



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/9/1 ساعت: 11:29 | + نظردهيد(4) |
  • آرزو

  • نه چندان بزرگم

                        که کوچک بیابم خودم را

    نه آنقدر کوچک

                        که خود را بزرگ ...

     

    گریز از میانمایگی

                       آرزویی بزرگ است ؟



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/6/20 ساعت: 03:44 | + نظردهيد(6) |

  •  

                 الــهی مَن لی غیرُک ...

    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/5/29 ساعت: 11:56 | + نظردهيد(3) |
  • ...

  • گفتم: "دل و جان  در سـر کارت کردم          هر چیز که داشـتم  نثارت کردم"

    گفتا: "تو که باشی که کنی یا نکنی؟          آن من بودم که بی قرارت کردم"

     

     یه وقتایی اتفاقاتی میفته که آدم شگفت زده میشه، ولی درست که نگاه میکنی انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و باید اینطور می بود !

     

     سه روز گذشته خدا توفیق داد و یه جای خوبی بودم...

     

     خدای بزرگ، حال که لطفت رو شامل حالم کردی، کمکم کن تا این حال خوب رو بعد از این نیز حفظ کنم...

        



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/18 ساعت: 03:55 | + نظردهيد(1) |
  • حکایاتی از گلستان ...

  •  

    - یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند؟

    گفت: بر ظاهرش عیب نمیبینم و بر باطنش غیب نمیدانم .

     

    هـــر کـه را جـامه پارسـا بینـی          پارسا دان و نیک مــرد انگار

    ور ندانی که در نهانش چیست          محتسب را درون خانه چکار       

                                                                                باب دوم گلستان سعدی – در اخلاق درویشان

                                                         ************

    - حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهترست؟

    گفت آنکه را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست.

     

    نماند حاتــم طائی و لـیک تا بـاد       بماند نام بلندش به نیکوی مشهور

    ز کوه مال بدر کن که فضله رز را       چو باغبان بزند، بیشتر دهد انگور !

    نـبشته است بر گـورِ بـهرام گور        کـه  دستِ کـــرم بِه  ز  بـازوی زور

                                                                                باب دوم- در اخلاق درویشان   

                                                        ************ 

    - هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان نکشیده  مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

     

                                                                                باب سوم- در فضیلت قناعت 
     

                             



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/3 ساعت: 06:13 | + نظردهيد(0) |

  •  

    این روزها حرف بسیار دارم اما دست و دلم به نوشتن نمی رود ...

     

    التماس دعا در این ایام



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/3/5 ساعت: 11:11 | + نظردهيد(5) |
  • السلام علیک ایّتها الصدّیقة الشّهیدة

  •  

    آقا جان!

    تا آن زمان کز پرده غیبت درآیی            هرگز ندارد فاطمیه انتهایی



    منبع: Shahab-moradi.ir


    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/2/21 ساعت: 11:53 | + نظردهيد(2) |
  • بهار را باور کن

  •  

     

    باز کن پنجره را، که نسیم

    روز میلاد اقاقی ها را

    جشن می گیرد

    و بهار

    روی هر شاخه، کنار هر برگ

    شمع روشن کرده ست.

    همه چلچله ها برگشتند

    و طراوت را فریاد زدند

    کوچه یکپارچه آواز شده ست

    و درخت گیلاس

    هدیه ی جشن اقاقی ها را

    گل به دامن کرده ست.

    باز کن پنجره را، ای دوست

    هیچ یادت هست

    که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

    برگ ها پژمردند؟

    تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

    هیچ یادت هست؟

    توی تاریکی شب های بلند

    سیلی سرما با تاک چه کرد؟

    با سر و سینه گل های سپید

    نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

    هیچ یادت هست؟

    حالیا معجزه را باور کن

    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

    و محبت را در روح نسیم

    که در این کوجه تنگ

    با همین دست تهی

    روز میلاد اقاقی ها را

    جشن می گیرد!

    باز کن پنجره را

    و بهاران را

    باور کن.

    فریدون مشیری                

                      *فرا رسیدن سال نو خورشیدی مبارک باد* 

    پ ن ۱: به قول معروف دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره !  به دلایلی  از جمله سفر و  دید و بازدید عید و ... زود تر  نشد بیام و پست بذارم.

    پ ن ۲: به امید بهار ظهور .

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/5 ساعت: 12:20 | + نظردهيد(6) |
  • آسماني ها

  •  جايي باران زد و جايي رعد و برق...

    جمعي پرواز كردند و جمعي پروا ز پرواز...  

     

    هفته گذشته توفيقي به دست آومد تا همراه بچه هاي دانشگاه به اردوي راهيان نور بريم.

    هروقت مي ديدم بچه هايي كه قبلا رفتند با يه حس قشنگ از اون مناطق ياد مي كنند، يه جورايي دلم هوايي ميشد. با خودم ميگفتم سال ديگه حتما ميرم اما برنامه ام جور نمي شد.

    تا امسال كه قسمت شد و رفتيم.

    نميخوام زياد راجع به حس خوبي كه هنگام بازديد از محل عروج شهدا داشتيم، بگم. چون معتقدم بايد رفت و ديد.

    خيلي از حرف ها و حس ها گفتني نيستند ...

       

    پس از آنها، من نه از رفتن، كه از ماندن مي ترسم؛ مي ترسم كه مرده بمانم، مرده بميرم. 



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/4 ساعت: 12:07 | + نظردهيد(1) |
  • خدایا ...

  • خدایا  عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

    خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

    خدایا رشد عقلی و عملی، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد.

    خدایا  خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

    خدایا  مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.

    خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

    خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عُزلت نپوسم .

    خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، خوبی بی نمود، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، ودوست داشتن بی آنکه دوست بدارند، روزی کن.

    خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

    خدایا  این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

    خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

    خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

    خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

    خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام  برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.

    دکتر علی شریعتی 



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/11/16 ساعت: 02:55 | + نظردهيد(1) |
  • صبر عظـــــــیم

  • امسال در محرم بار ديگر كربلا تكرار شد، كربلاي خونين غزه. آن روزها خواستم يك پست در اين باره بنويسم اما هرچه فكر كردم ديدم يك پست ، 10 تا و 100ها پست هم كه بنويسم و بنويسي و بنويسند بازهم كم است در مقابل اين همه صبر، توكل و تحمل غــــــــّزه.

    همه اش فكر ميكردم وظيفه ي من در قبال اين همه ظلم و حق كشي چيه؟ فكر، فكر و باز هم فكر  ...  !

    ديدن صحنه هاي دلخراش شهادت كودكان بيگناه دل هر انساني را به درد مي آورد. اما چرا عده اي كه مثلا دينشان اسلام بود و به آنان مسلمان مي گفتند تا اين حد از اخلاق اسلامي و انساني نزول كرده بودند و فقط و فقط به خاطر منافع مادي شان سرشان را چون كبك در زمين فرو بردند و با ديدن اين همه جنايات اسرائيل دم بر نمي آوردند؟

    آيا غير از اينست كه اينها گرفتار معاويه و يزيد زمان خود شده بودند و فريب خوردند؟ و يا نه شايد خودشان  نيز معاويه شدند و بر كارهاي نامشروع خود سرپوش مي گذاشتند؟! 

    راست می گویند که تاریخ تکرار می شود. کوفیان که وعده های رنگارنگ مال و مقام چشمشان را کور کرده بود، حسین (ع) را تنها گذاشتند و امروز معلوم نیست شیوخ عرب به کدام وعده ی اسرائیل و آمریکا دل خوش کرده اند که چنین سکوت اختیار نمودند؟!

    از سويي ديگر چطور عده اي در دل همان كشورهاي غربي و مثلا بي دين به حمايت از مردم غزه پرداختند و اسرائيل را محكوم كردند؟

    آيا جز اينست كه مسلماني فقط به زبان و گفتار نيست و به عمل و رفتار است؟

     

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/30 ساعت: 02:30 | + نظردهيد(3) |
  • "باز این چه شورش است که در خلق عالم است"

  •  

    او در قیامت کربلا قامت بر افراشت و در برابر دستگاه ستم «نه» گفت تا «نه» نمادی باشد در تاریخ انسان های آزاد که هیچگاه تسلیم باطل نشوند ... 

     اولين محرمي كه در ذهنم هست همراه با اين تركيب بند محتشم كاشاني بوده. دوران نوجوانيم نیز محرم را با بيت هاي اين مرثيه شناختم و اکنون هم هربار که آن را میخوانم هنوز برایم تازگی دارد زیرا داغ کربلا همیشه تازه است.  ضمن عرض تسليت به عزاداران حسيني اين مرثيه رو تقديم مي كنم:

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است

    باز این چه نوحه و چه عـزا و چـه ماتـم است

    باز ایـن چه رستـخیز عظــیم است کـز زمین

    بـی نفـخ صور خاسته  تا عـرش اعـظم است

    ایــن صبــح  تـیره  باز دمـید از کجا، کــزو

    کار جـهان  و  خـلق جـهان جمله درهم است

    گویا  طلـوع  می کـند  از  مــغرب  آفتــاب

    کـاشوب  در  تمامـی ذرات  عـالــم  اسـت

    گــر خوانمش  قـیامت دنـیا  بعـید  نیــست

    ایـن رسـتخیز عـام که نامـش مـحرم اسـت

    در بـارگاه قـدس کـه  جـای مـلال  نیـست

    سـرهای قدسیان هـمه  بر زانوی غــم اسـت 

    جـن و ملـک  بر آدمـیان   نوحه   مـی کـنند

    گــویا  عــزای  اشــرف  اولاد  آدم  اسـت

    خـورشـید آسـمان  و زمـین، نـور مشـرقـین

    پـرورده ی کنــار  رســول خــدا ، حسـین

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/17 ساعت: 10:00 | + نظردهيد(3) |
  • يا خَيْرَ شاهِدٍ وَ مَشْهُود

  •  

     

    آسان نیست هنگام قضاوت ناعادلانه آدمها سكوت كني، اما گاهی لازم است چنین كني.  خدايا تو شاهدي ...

     

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/9/29 ساعت: 02:29 | + نظردهيد(3) |
  • عيد غدير، عيد معرفت

  • خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:

    ... اَلْيْومَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أتْْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي َو َرضِيتُ لَكُمْ الْإِسْلامَ دِيناً ...

    " امروز  (روز غدير خم، روز هجدهم ذي الحجه سال دهم هجري كه حضرت علي(ع) به فرمان خدا به جانشيني پيامبر(ص) مبعوث شد)  دينتان را براي شما كامل كردم ، و نعمت خود را براي شما تمام نمودم ، و اسلام را به عنوان دين برايتان برگزيدم."

     بخشي از آيه 3 سوره مائده  

     * عيد غدير مبارك باد *

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/9/27 ساعت: 06:40 | + نظردهيد(4) |
  • كوه پيمايي درس زندگي است ...

  • جمعه ي گذشته فرصتي دست داد تا با دوستان قديم كه يكي دو سالي ميشد تيم كوهنوردي تشكيل داده بودند، دور هم جمع شويم و كوه پيمايي يك روزه اي داشته باشيم. تعداد نفرات تيم حدود 20 نفر و مقصد هم كوه هاي تينه در اطراف آمل بود.

    تاريك روشن هوا بود كه از دامنه ي كوه شروع به صعود كرديم. هر چه بالاتر ميرفتيم شيب مسير بيشتر و در نتيجه كوهپيمايي سخت تر ميشد. اما لذتي در رسيدن به هدف و اوج وجود داشت كه باعث مي شد افراد انگيزه پيدا كنند تا به قله برسند.

    در زندگي هم براي رسيدن به اهداف بزرگ مشكلات بزرگتري سر راه انسان ها قرار ميگيره. اگه قرار باشه با مشكلات كوچك اوليه ديگه نا اميد بشن و از ادامه ي راه باز بمونند، هيچوقت به پيشرفت دست پيدا نميكنند و همينطور سرجاشون درجا ميزنند.

    البته بايد توجه داشت كه نبايد يكسره گام هاي بزرگ برداشت و اهداف بزرگ و دور از دسترس رو در ابتدا تعيين كرد !  تو كوهنوردي يه شعاري داشتيم كه "هدفتون در كوه رسيدن به پاي فرد جلويي باشه" . به عبارتي با اين كار ما براي خودمون هدف هاي كوچك تعيين ميكرديم تا در نهايت به هدف نهايي كه رسيدن به قله بود برسيم.  

    هر 1ساعت يه استراحت  5دقيقه اي داشتيم، در اين حين من به راهي كه اومده بودم نگاه ميكردم و اميدوار ميشدم از اينكه اينهمه راه رو طي كردم. واقعا درسته كه ميگن "فكر كردن به نداشته ها، هدر دادن داشته هاست."  اگر قرار بود تمام راه به جاي فكر كردن به مسيري كه تاكنون با موفقيت طي كردم به مسير طولاني اي كه در پيش داشتم بيانديشم، ديگر ادامه ي راه برايم لذتي نداشت.

    مهمترين درسي هم كه در اينجا گرفتم درس "وحدت و همكاري" بود. ما هممون از يك مبدأ مشترك شروع به كوهنوردي كرديم و مقصد مشتركمون هم رسيدن به قله بود. در اين راه همه تا جاي ممكن به هم كمك ميكرديم و اگر كسي خسته ميشد و از ادامه ي راه باز مي ماند، مدتي براي استراحت او همگي متوقف ميشديم و دوباره با هم راه مي افتاديم.

    گاهي در زندگي متأسفانه ميبينيم فردي براي اينكه به موفقيت برسد اطرافيانش را به اصطلاح دور ميزند و با دوز و كلك ميخواهد زودتر از ديگران به هدفش برسد. مگر نه اينكه همه از يك مبدأ آمديم و مقصد و هدف ما نيز يكي است و جز جلب رضايت پروردگار نمي باشد، پس به كجا چنين شتابان؟ آخر به چه قيمتي؟

    خلاصه اينكه صعودمان 6 ساعت به طول انجاميد. چه لذتي داشت تماشاي آسمان از آن بالاها. چقدر زمين و متعلقاتش آنجا كوچك و حقير به نظر ميرسيد.، و چقدر خدا نزديك تر احساس ميشد. مدتي براي نماز  و نهار توقف كرديم. با آب يخ قله ي كوه وضو ساختيم و نماز به جا آورديم. نمازي قليل به شكرانه ي  الطاف و نعمات خدايي بزرگ و بي نياز.

    .

    بعد از حدود اساعتي مسير برگشت را در پيش گرفتيم و اوايل شب بود كه به دامنه ي كوه رسيديم. الحق والانصاف كوه دشواري بود ولي خدا رو شكر با موفقيت مسير طي شد.

     ميون درس ها و امتحانات ميان ترم و درگيري هاي روز مره زندگي، اين سفر برام زنگ تفريح خوبي بود و چه درس ها و خاطرات فراموش نشدني از اين سفر برايم يادگار مانده ...

    پی نوشت: عكس ها متعلق به كوه ذكر شده است. 



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/9/22 ساعت: 07:13 | + نظردهيد(0) |
  • سقراط و موفقيت (Socrates- Success) :

  •  

    A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water

    The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air

    Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret

    *** *** *** *** *** 

    مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

    مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت! سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

    سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

    سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/8/22 ساعت: 04:52 | + نظردهيد(9) |
  • يا ضامن آهو

  • اينجا كبوتـران حـرم شوق مي چينند

    اينجا نواي حنجره را عشق مي خوانند

    اينجا ضـريح  دلت را بهشت مي دانند

     

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/8/20 ساعت: 02:42 | + نظردهيد(2) |
  • نازنينا

  •  

    نازنينا مُلـــــك دل تسـخير توست              پـاي جان بـي قيد ، در زنجير توست

    آتــــشي افـروختي  بـر جـان مـن              سوخـتي هم كـفر و هم  ايمـان مـن

    جــرعه اي در جـام هـستي ريختـي              خاك مـا  با عـشق خـويش آمـيختي

    عقل وهوش و دين و دل در دام توست              بي قـراران را  قـرار از نـام توسـت

    عاشـــقي زارم دريـن مـاه  صــيام             فارغـم از چون و  چند  نـنگ  و نـام

    فارغــم ار كفـر و ديـن و مـاه و مـن              با خـيالت  بـي خـبر از خــويشتـن

    هـر سـر مـويم زند فــــرياد دوست             كـفر من ، ايـمان من،  ديـدار اوست

    .

    از سروده هاي خانم الهي قمشه اي

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/8/16 ساعت: 03:31 | + نظردهيد(0) |
  • مطالب پیشین

  • نشانه
    یا حسین شهید (ع)
    خاطره!
    آرزو
    Untitled