دل نوشته
  • خدایا.

  • خدايا تو جهان را خلق كردي، زمين و آسمان را بر افراشتي و همه ي مخلوقات را در خدمت انسان قرار دادي و هدف انسان را عبادت خدا معين كردي تا همه ي طاغوت ها را از خود براند و فقط تو را پرستش كند.

    اي خداي بزرگ، آنچنان عشق خود را در دل ما جايگزين كن كه جايي براي ديگران باقي نماند، آن چنان روح ما را تسخير كن كه هواي ديگري نكند، آن چنان همه ي هستي ما را از وجود خود پر كن كه از همه كس و همه چيز بي نياز باشيم.

    آنقدر به ما معرفت دهكه جز تو كسي را نپرستيم، آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هيچ طاغوتي به زمين نيفتيم، آنقدر به ما شجاعت ده كه در برابر هيچ ظلمي تسليم نشويم.

     

     

    نيايش ها: شهيد دكتر چمران

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/16 ساعت: 01:23 | + نظردهيد(0) |

  • دست از دامان شب برداشتم

    تا بياويزم به گيسوي سحر.

    خويشتن را از ساحل افكندم در آب،

    ليك از ژرفاي دريا بي خبر!



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/10 ساعت: 10:45 | + نظردهيد(0) |
  • بوي بهار

  • رسم ندارم تو وبلاگم اينطور بنويسم اما الان ميخوام خودموني بنويسم و سنت شكني كنم!
    بوي بهار داره مياد، حسش نمي كنيد؟ جداً؟ خوب يك ذره عميق تر تنفس كنيد!
    آهان، حالا چطور؟!
    آره، يه بهار ديگه داره مياد و 1سال ديگه...
    واي كه امسال چه سال پر ماجرايي براي من بود. از عيد گذشته كه مشهد رفتيم تا همين الان كه اينجام، مثل يه چشم بهم زدن گذشته، از مشغله هاي كاري كه درست بعد عيد برام پيش اومد و تا 5-6 ماه حسابي درگيرم كرد، گرفته تا سفر مامان اينا و اداره ي امور منزل به تنهايي با وجود شيطنت هاي برادرام! ، مسئوليت برگزاري مراسم وليمه بعد از اومدنشون و مهموني هاي بعدش، قبولي ارشد و برگزاري كلاسا در مهر، عروسي بهترين دوستم كه 4 ماه پيش اتفاق افتاد، كلاساي زباني كه شركت كرده بودم و امتحاناتش، به علاوه كلاساي خودم تو كانون و خيلي درگيري هاي ديگه كه در اين مجال نمي گُنجه ... ، همه انگار در كمتر از چشم برهم زدني اتفاق افتاد !
    به خاطر تمام اين مشغوليت ها و مسئوليت ها ! نتونستم زياد به وب سر بزنم، اما الان حسابي دلم واسه اينجا تنگ شده و ميخوام سعي كنم مرتب به روزش كنم. البته نه اينكه خداي نكرده فكر كنيد ديگه بيكارم و همه چيز حلّه ! نه ! هنوز 4 تا پرو‍ژه ي ناقابل مونده كه بايد تا قبل عيد تحويل اساتيد گرامي بدم و اساتيد هم بعد عيد نمرات زيبامونو رد كنند. (خدا كنه با اين زحماتي كه كشيدم زيبا باشه...)

    امروز 1كار فوق العاده نمودم. نه راستي 2 تا بود !

    اول اينكه سري به باغچه ي پر از گل و گياه حياطمون كه بابا حتي تو اين فصل هم مرتبا بهش رسيدگي ميكنه و تر و تازه نگهش ميداره زدم و با دقت گل ها رو بررسي كردم و 1چيزي كشف كردم! نرگس هاي هلندي اي كه پارسال به قيمت گزافي خريده بودم، غنچه دادند ! منم از شوق اونا رو با همون گلدون هاي گِلي آوردمشون تو راه پله گذاشتم. كه البته سريعا به كارم پي بردم و درصدد تميزكاري براومدم تا قبل رسيدن مامان آثار جرم رو پاك كنم.

    دوم اينكه امروز بعد حدود 1 سال كيك خانگي پختم! خودمم از اين كارم متعجب شدم. درسته كه من تو پخت كيك تو فاميل رودست ندارم! (چقدر نوشابه براي خودم باز ميكنم!) اما بعد گذشت حدود 1 سال از آخرين بار، اصلا فكرشو نمي كردم نتيجه عالي دربياد. مامان اينا اونقدر از دست پخت بنده تعريف نمودند كه تو آسمونا سير مي كردم !!! و از همه مهمتر اينكه خوشحال بودند كه يه وقت استراحتي به خودم دادم و منم از خوشحالي شون شاد شدم.

    اميدوارم به يمن اين روز عزيز كه ميلاد پيامبر رحمت هست، همه دلشون شاد بشه.



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/12/2 ساعت: 06:28 | + نظردهيد(1) |
  • خدایا...

  • خدايا تو جهان را خلق كردي، زمين و آسمان را بر افراشتي و همه ي مخلوقات را در خدمت انسان قرار دادي و هدف انسان را عبادت خدا معين كردي تا همه ي طاغوت ها را از خود براند و فقط تو را پرستش كند.

    اي خداي بزرگ، آنچنان عشق خود را در دل ما جايگزين كن كه جايي براي ديگران باقي نماند، آن چنان روح ما را تسخير كن كه هواي ديگري نكند، آن چنان همه ي هستي ما را از وجود خود پر كن كه از همه كس و همه چيز بي نياز باشيم.

    آنقدر به ما معرفت دهكه جز تو كسي را نپرستيم، آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هيچ طاغوتي به زمين نيفتيم، آنقدر به ما شجاعت ده كه در برابر هيچ ظلمي تسليم نشويم.

     

     

    نيايش ها: شهيد دكتر چمران

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/10/16 ساعت: 01:18 | + نظردهيد(0) |
  • در وصف بهار


  • بامـــدادي که تفاوت نکند ليـل و نهـار       خـوش بود  دامن صـحرا و تماشاي بهار


    صوفي از صومعه گو خيمه بزن برگلزار      که نه وقتست که در خانه بخفتي بيکار 
     
    بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق     نه کم از بلبل مستي تو،بنال اي هشيار 
     
    آفرينـش  همه تنبيه خــداوند  دلست       دل ندارد ،  که  نـدارد  به خــداوند اقـرار 
     
    اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود      هـر که فکـرت نکند نقـش بود بر ديـوار 
     
    کوه و دريا و درختان همه در تسبيح‌ اند     نه همه مستمعي فهم کنند اين اسرار 
     
    خبرت هست که مرغان سحر مي‌گويند     آخر اي خفته سر از خواب جهالت بردار

    و ....



     پ. ن ١: عاشق همه ی شعرای سعدی شیرین سخنم، علی الخصوص این یکی ...
     پ. ن 2: به امید بهار ظهور ...



                                      *سال نو مبارک*



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1389/1/3 ساعت: 05:16 | + نظردهيد(2) |
  • باز باران

  • باز باران،
    با ترانه،
    با گهر های فراوان
    می خورد بر بام خانه.

    من به پشت شیشه تنها
    ایستاده
    در گذرها،
    رودها راه اوفتاده.

    شاد و خرم
    یک دو سه گنجشک پر گو،
    باز هر دم
    می پرند، این سو و آن سو

    می خورد بر شیشه و در
    مشت و سیلی،
    آسمان امروز دیگر
    نیست نیلی.

    یادم آرد روز باران:
    گردش یک روز دیرین؛
    خوب و شیرین
    توی جنگل های گیلان.

    کودکی ده ساله بودم
    شاد و خرم
    نرم و نازک
    چست و چابک.

    از پرنده،
    از خزنده،
    از چرنده،
    بود جنگل گرم و زنده.

    آسمان آبی، چو دریا
    یک دو ابر، اینجا و آنجا
    چون دل من،
    روز روشن.

    بوی جنگل،
    تازه و تر
    همچو می مستی دهنده.
    بر درختان میزدی پر،
    هر کجا زیبا پرنده.

    برکه ها آرام و آبی؛
    برگ و گل هر جا نمایان،
    چتر نیلوفر درخشان؛
    آفتابی.

    سنگ ها از آب جسته،
    از خزه پوشیده تن را؛
    بس وزغ آنجا نشسته،
    دم به دم در شور و غوغا.

    رودخانه،
    با دو صد زیبا ترانه؛
    زیر پاهای درختان
    چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

    چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
    نرم و خوش در جوش و لرزه؛
    توی آنها سنگ ریزه،
    سرخ و سبز و زرد و آبی.

    با دو پای کودکانه
    می دویدم همچو آهو،
    می پریدم از لب جو،
    دور میگشتم ز خانه.

    می کشانیدم به پایین،
    شاخه های بید مشکی
    دست من می گشت رنگین،
    از تمشک سرخ و مشکی.

    می شنیدم از پرنده،
    داستانهای نهانی،
    از لب باد وزنده،
    رازهای زندگانی

    هر چه می دیدم در آنجا
    بود دلکش، بود زیبا؛
    شاد بودم
    می سرودم
    “روز، ای روز دلارا !
    داده ات خورشید رخشان
    این چنین رخسار زیبا؛
    ورنه بودی زشت و بیجان.

    این درختان،
    با همه سبزی و خوبی
    گو چه می بودند جز پاهای چوبی
    گر نبودی مهر رخشان؟

    روز، ای روز دلارا !
    گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
    ای درخت سبز و زیبا !
    هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

    اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
    آسمان گردید تیره،
    بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
    ریخت باران، ریخت باران.

    جنگل از باد گریزان
    چرخ ها می زد چو دریا
    دانه ها ی گرد باران
    پهن میگشتند هر جا.

    برق چون شمشیر برّان
    پاره میکرد ابر ها را
    تندر دیوانه غرّان
    مشت میزد ابر ها را.

    روی برکه مرغ آبی،
    از میانه، از کرانه،
    با شتابی چرخ میزد بی شماره.

    گیسوی سیمین مه را
    شانه میزد دست باران
    باد ها، با فوت، خوانا
    می نمودندش پریشان.

    سبزه در زیر درختان
    رفته رفته گشت دریا
    توی این دریای جوشان
    جنگل وارونه پیدا.

    بس دلارا بود جنگل،
    به، چه زیبا بود جنگل!
    بس فسانه، بس ترانه،
    بس ترانه، بس فسانه.

    بس گوارا بود باران
    به، چه زیبا بود باران!
    می شنیدم اندر این گوهر فشانی
    رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

    “بشنو از من، کودک من
    پیش چشم مرد فردا،
    زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
    هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

     

    *دکتر مجد الدین میرفخرایی (گلچین)*

     

    پ.ن.1 : یاد باد آن روزگاران !

    پ.ن.2 : این همون شعر "باز باران" هست، که تو کتاب فارسی سال چهارم دبستان! داشتیم. منتها کاملش.

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/12/20 ساعت: 10:25 | + نظردهيد(2) |
  • نشانه

  •  

    این روزها نگاهت کلی ناگفته دارد!

    ولی ای کاش بدانی که نمی دانم چه ناگفته داری!

    کاش برایم نشانه ای می فرستادی!

    از آن بالا ها

    نه اشتباه گفتم، نشانه ها که فراوان است!

    پس آخر چرا من نمیبینم!

    پ ن :عنايتي كن و دستم بگير و روي متاب‌



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/21 ساعت: 12:02 | + نظردهيد(5) |
  • یا حسین شهید (ع)

  •  

    هل من ناصر ینصرنی
    باز ندایی در عالم طنین انداز شده است ندایی که تو را بسوی حق فرا می خواند ...چقدر آماده ایم؟

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/10/4 ساعت: 02:27 | + نظردهيد(1) |
  • خاطره!

  •  

    نه تو می مانی، نه اندوه، نه هیچ یک از مردم این آبادی.

    به حباب نگران لب یک رود قسم !

    غصه هم خواهد رفت !

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند !



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/9/1 ساعت: 08:29 | + نظردهيد(4) |
  • آرزو

  • نه چندان بزرگم

                        که کوچک بیابم خودم را

    نه آنقدر کوچک

                        که خود را بزرگ ...

     

    گریز از میانمایگی

                       آرزویی بزرگ است ؟



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/6/21 ساعت: 12:44 | + نظردهيد(6) |

  •  

                 الــهی مَن لی غیرُک ...

    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/5/29 ساعت: 08:56 | + نظردهيد(3) |
  • ...

  • گفتم: "دل و جان  در سـر کارت کردم          هر چیز که داشـتم  نثارت کردم"

    گفتا: "تو که باشی که کنی یا نکنی؟          آن من بودم که بی قرارت کردم"

     

     یه وقتایی اتفاقاتی میفته که آدم شگفت زده میشه، ولی درست که نگاه میکنی انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و باید اینطور می بود !

     

     سه روز گذشته خدا توفیق داد و یه جای خوبی بودم...

     

     خدای بزرگ، حال که لطفت رو شامل حالم کردی، کمکم کن تا این حال خوب رو بعد از این نیز حفظ کنم...

        



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/19 ساعت: 12:55 | + نظردهيد(1) |
  • حکایاتی از گلستان ...

  •  

    - یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند؟

    گفت: بر ظاهرش عیب نمیبینم و بر باطنش غیب نمیدانم .

     

    هـــر کـه را جـامه پارسـا بینـی          پارسا دان و نیک مــرد انگار

    ور ندانی که در نهانش چیست          محتسب را درون خانه چکار       

                                                                                باب دوم گلستان سعدی – در اخلاق درویشان

                                                         ************

    - حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهترست؟

    گفت آنکه را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست.

     

    نماند حاتــم طائی و لـیک تا بـاد       بماند نام بلندش به نیکوی مشهور

    ز کوه مال بدر کن که فضله رز را       چو باغبان بزند، بیشتر دهد انگور !

    نـبشته است بر گـورِ بـهرام گور        کـه  دستِ کـــرم بِه  ز  بـازوی زور

                                                                                باب دوم- در اخلاق درویشان   

                                                        ************ 

    - هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان نکشیده  مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

     

                                                                                باب سوم- در فضیلت قناعت 
     

                             



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/4/4 ساعت: 03:13 | + نظردهيد(0) |

  •  

    این روزها حرف بسیار دارم اما دست و دلم به نوشتن نمی رود ...

     

    التماس دعا در این ایام



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/3/6 ساعت: 08:11 | + نظردهيد(5) |
  • السلام علیک ایّتها الصدّیقة الشّهیدة

  •  

    آقا جان!

    تا آن زمان کز پرده غیبت درآیی            هرگز ندارد فاطمیه انتهایی



    منبع: Shahab-moradi.ir


    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/2/21 ساعت: 08:53 | + نظردهيد(2) |
  • بهار را باور کن

  •  

     

    باز کن پنجره را، که نسیم

    روز میلاد اقاقی ها را

    جشن می گیرد

    و بهار

    روی هر شاخه، کنار هر برگ

    شمع روشن کرده ست.

    همه چلچله ها برگشتند

    و طراوت را فریاد زدند

    کوچه یکپارچه آواز شده ست

    و درخت گیلاس

    هدیه ی جشن اقاقی ها را

    گل به دامن کرده ست.

    باز کن پنجره را، ای دوست

    هیچ یادت هست

    که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

    برگ ها پژمردند؟

    تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

    هیچ یادت هست؟

    توی تاریکی شب های بلند

    سیلی سرما با تاک چه کرد؟

    با سر و سینه گل های سپید

    نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

    هیچ یادت هست؟

    حالیا معجزه را باور کن

    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

    و محبت را در روح نسیم

    که در این کوجه تنگ

    با همین دست تهی

    روز میلاد اقاقی ها را

    جشن می گیرد!

    باز کن پنجره را

    و بهاران را

    باور کن.

    فریدون مشیری                

                      *فرا رسیدن سال نو خورشیدی مبارک باد* 

    پ ن ۱: به قول معروف دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره !  به دلایلی  از جمله سفر و  دید و بازدید عید و ... زود تر  نشد بیام و پست بذارم.

    پ ن ۲: به امید بهار ظهور .

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/5 ساعت: 08:20 | + نظردهيد(6) |
  • آسماني ها

  •  جايي باران زد و جايي رعد و برق...

    جمعي پرواز كردند و جمعي پروا ز پرواز...  

     

    هفته گذشته توفيقي به دست آومد تا همراه بچه هاي دانشگاه به اردوي راهيان نور بريم.

    هروقت مي ديدم بچه هايي كه قبلا رفتند با يه حس قشنگ از اون مناطق ياد مي كنند، يه جورايي دلم هوايي ميشد. با خودم ميگفتم سال ديگه حتما ميرم اما برنامه ام جور نمي شد.

    تا امسال كه قسمت شد و رفتيم.

    نميخوام زياد راجع به حس خوبي كه هنگام بازديد از محل عروج شهدا داشتيم، بگم. چون معتقدم بايد رفت و ديد.

    خيلي از حرف ها و حس ها گفتني نيستند ...

       

    پس از آنها، من نه از رفتن، كه از ماندن مي ترسم؛ مي ترسم كه مرده بمانم، مرده بميرم. 



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1388/1/4 ساعت: 08:07 | + نظردهيد(1) |
  • خدایا ...

  • خدایا  عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

    خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

    خدایا رشد عقلی و عملی، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد.

    خدایا  خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

    خدایا  مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.

    خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

    خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عُزلت نپوسم .

    خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، خوبی بی نمود، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، ودوست داشتن بی آنکه دوست بدارند، روزی کن.

    خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

    خدایا  این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

    خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

    خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

    خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

    خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام  برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.

    دکتر علی شریعتی 



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/11/16 ساعت: 11:55 | + نظردهيد(1) |
  • صبر عظـــــــیم

  • امسال در محرم بار ديگر كربلا تكرار شد، كربلاي خونين غزه. آن روزها خواستم يك پست در اين باره بنويسم اما هرچه فكر كردم ديدم يك پست ، 10 تا و 100ها پست هم كه بنويسم و بنويسي و بنويسند بازهم كم است در مقابل اين همه صبر، توكل و تحمل غــــــــّزه.

    همه اش فكر ميكردم وظيفه ي من در قبال اين همه ظلم و حق كشي چيه؟ فكر، فكر و باز هم فكر  ...  !

    ديدن صحنه هاي دلخراش شهادت كودكان بيگناه دل هر انساني را به درد مي آورد. اما چرا عده اي كه مثلا دينشان اسلام بود و به آنان مسلمان مي گفتند تا اين حد از اخلاق اسلامي و انساني نزول كرده بودند و فقط و فقط به خاطر منافع مادي شان سرشان را چون كبك در زمين فرو بردند و با ديدن اين همه جنايات اسرائيل دم بر نمي آوردند؟

    آيا غير از اينست كه اينها گرفتار معاويه و يزيد زمان خود شده بودند و فريب خوردند؟ و يا نه شايد خودشان  نيز معاويه شدند و بر كارهاي نامشروع خود سرپوش مي گذاشتند؟! 

    راست می گویند که تاریخ تکرار می شود. کوفیان که وعده های رنگارنگ مال و مقام چشمشان را کور کرده بود، حسین (ع) را تنها گذاشتند و امروز معلوم نیست شیوخ عرب به کدام وعده ی اسرائیل و آمریکا دل خوش کرده اند که چنین سکوت اختیار نمودند؟!

    از سويي ديگر چطور عده اي در دل همان كشورهاي غربي و مثلا بي دين به حمايت از مردم غزه پرداختند و اسرائيل را محكوم كردند؟

    آيا جز اينست كه مسلماني فقط به زبان و گفتار نيست و به عمل و رفتار است؟

     

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/30 ساعت: 11:30 | + نظردهيد(3) |
  • "باز این چه شورش است که در خلق عالم است"

  •  

    او در قیامت کربلا قامت بر افراشت و در برابر دستگاه ستم «نه» گفت تا «نه» نمادی باشد در تاریخ انسان های آزاد که هیچگاه تسلیم باطل نشوند ... 

     اولين محرمي كه در ذهنم هست همراه با اين تركيب بند محتشم كاشاني بوده. دوران نوجوانيم نیز محرم را با بيت هاي اين مرثيه شناختم و اکنون هم هربار که آن را میخوانم هنوز برایم تازگی دارد زیرا داغ کربلا همیشه تازه است.  ضمن عرض تسليت به عزاداران حسيني اين مرثيه رو تقديم مي كنم:

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است

    باز این چه نوحه و چه عـزا و چـه ماتـم است

    باز ایـن چه رستـخیز عظــیم است کـز زمین

    بـی نفـخ صور خاسته  تا عـرش اعـظم است

    ایــن صبــح  تـیره  باز دمـید از کجا، کــزو

    کار جـهان  و  خـلق جـهان جمله درهم است

    گویا  طلـوع  می کـند  از  مــغرب  آفتــاب

    کـاشوب  در  تمامـی ذرات  عـالــم  اسـت

    گــر خوانمش  قـیامت دنـیا  بعـید  نیــست

    ایـن رسـتخیز عـام که نامـش مـحرم اسـت

    در بـارگاه قـدس کـه  جـای مـلال  نیـست

    سـرهای قدسیان هـمه  بر زانوی غــم اسـت 

    جـن و ملـک  بر آدمـیان   نوحه   مـی کـنند

    گــویا  عــزای  اشــرف  اولاد  آدم  اسـت

    خـورشـید آسـمان  و زمـین، نـور مشـرقـین

    پـرورده ی کنــار  رســول خــدا ، حسـین

     



    نويسنده: حلیما | تاريخ ارسال: 1387/10/17 ساعت: 07:00 | + نظردهيد(3) |
  • مطالب پیشین

  • خدایا.
    Untitled
    بوي بهار
    خدایا...
    در وصف بهار